تازه چشم گشوده ام ... با صدای تو... که میگویی تا شب باید بیرون باشی؟ می گویم آره.... میگویی بخواب تا ۶ ... و من دوباره می خوابم... بعد از بیداری گفتم نرو... یادم نمی آید چه میگفتی... فقط یادم می آید که خندیدی... کسی در من نشست به تماشای تمام قه قهه زدن های گذر پاییز که از خوشحالی تو در درختان پدیدار شده بود ...همین.... دیگر هیچ یادم نمی آید ...
برچسب: نویسنده: سام اکبری تاريخ: پنجشنبه 3 شهريور 1401 ساعت: 14:13